تبلیغات
ماجرا های فائزه و آقای پدر

من: آقای پدر هفتاد چند ساله، دخترم: فائزه چهل و چند ساله

سنگر

جمعه 2 بهمن 1388

فائزه تازه دانشگاه قبول شده بود. خبر نداشتم.
پدر صلواتی خوب با پول های من میره دانشگاه آزاد مدرک میگیره ها.
میگم دختر تو مدرک میخواهی بگو یه تلفن میزنم از دانشگاه دولتی برات پست کنن.
میگه : نه بابا جون مدرک و این ها بهانه است. من دنبال سنگر میگردم!

اینجاست که میگن دختر به باباش میره.

   


جوراب

چهارشنبه 30 دی 1388

دیروز فائزه دنبال جورابش میگشت.

خونه رو روی سر گذاشته بود.
گفتم غصه نخور. میگم مهدی برات از لندن بیاره.
ولی زیر بار نرفت.
گفت: شما بهش گفتید فعلا بمونه تا خبرش کنید.  من جوراب میخوام.

   


تب

پنجشنبه 24 دی 1388

چهار سالش بود

خیلی تب کرد
گفت بابا اگه من تب کنم کی برام میمیره؟
گفتم کسی هم نمیره برات سبزی خورد میکونم
فدات بشن سبزی ها

   


بی بی مراد

سه شنبه 8 دی 1388

از روزی که بی بی مراد اومده توی محل ما فائزه خیلی مهربون شده

همش با انگوشت هاش V   نشون میده.
آخه بی بی مراد برای هر بار بهش یه جایزه میده.
یه روز توی محل معرفیش میکنه.
یه روز بهش پول میده.
یه روز شهرت. 
ولی میترسم یه روز فائزه پاهاش V بشه.

   


جیغ جیغو

سه شنبه 8 دی 1388

از صبح تا شب فقط جیغ میزد

میگفتم چته بچه؟
میگفت: بابا این مهدی پول های منو دزدیده داره باهاش پز میده.
بیچاره نمیدونست پول هاش رو من خودم برداشتم.

   


بی بی سی مرد!

شنبه 21 آذر 1388

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه پدر بود یه بچه داشت اسمشو فائزه گذاشت.

یه روز فائزه رو گذاشت رو طاقچه بی بی سی اومد فائزه رو خورد.

بیچاره بی بی سی رو دل کرد افتاد و مرد.

نه نه. صبر کنید. بی بی سی زنده است.

پس اون کی بود که سر قبرش داشتن فاتحه میخوندن؟

   


ساندویچ

شنبه 21 آذر 1388

ساندویچ

فائزه دیگه بزرگ شده بود.

خیلی بزرگ شده بود.

اونقدر بزرگ که میتونست بره توی خیابون ساندویچ بخره.

منم جلوش رو نمیگرفتم.

میگفتم: برو تا خودم خبرت کنم.

   


بیانیه یا مربا

شنبه 21 آذر 1388

مربا ، بیانیه






فائزه ی بابا، فائزه بابا، بیانیه (مربا)  بده بابا.

   


دندان

شنبه 21 آذر 1388

دندان

فائزه تازه دندون در آورده بود.

پدر صلواتی گاز میگرفت بلا نسبت عین هاپو.

منم جلوش رو نمیگرفتم.

میگفتم: گاز بگیر تا خودم خبرت کنم.

   


ریحان

شنبه 21 آذر 1388

ریحان



یه روز فائزه توی باغچه داشت بازی میکرد.

رفت قاطی ریحون ها. یه دونه ازشون  کند.

اومد پیش من گفت: بابا این ریحون رو خیلی دوست دارم.

نمیخواستم بزنم تو ذوقش، اون ریحون نبود. علف هرز بود.

   


درباره وبلاگ

خاطرات و ماجراهای جالبی که در زندگی برای من و دخترم فائزه اتفاق افتاده است. اگه نوشته ها را بخوانید و نظر بدهید مرا در تربیت فائزه کمک کرده اید. خاطرات گاه از کودکی گاه از ماجرای های بزرگی دخترم است و ترتیب زمانی ندارد.

آخرین پستها


نظرسنجی

    فائزه را دوست دارید؟







بازگشت دخو، سیاسی انتقادی، مسعود عسکری

22kh1388

آمار وبلاگ

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :