من: آقای پدر هفتاد چند ساله، دخترم: فائزه چهل و چند ساله
فائزه تازه دانشگاه قبول شده بود. خبر نداشتم.
دیروز فائزه دنبال جورابش میگشت.

من جوراب میخوام.
چهار سالش بود
از روزی که بی بی مراد اومده توی محل ما فائزه خیلی مهربون شده
از صبح تا شب فقط جیغ میزد


